تبلیغات
ღஞ فرشته ی تنها ஞღ - داستان فانوس

بنام خدای بزرگ ومهربون

دخترکی تنهادرجاده ای نچندان  تاریک روبه جلو میرفت 
درآسمان  درخشش ستاره گان  زمین را به حیرت
وامیداشت
بانوری مهتابی زمین را زیبا کرده بود
دخترک از دور درختی رادید که فانوس کوچکی باریسمان محکمی به درخت بسته شده
باخوشحالی شتابان بدرخت نزدیک شدتا فانوس را باخودببرد وازروشنایش استفاده کند
اما ریسمان آنقدرمحکم به فانوس ودرخت بسته شده بود که موفق به باز شدنش نشد،

اودرهمانجا نشسته  بخواب عمیقی فرو رفت
درعالم رویا دید روشنایی دورتادورش راگرفته آنقدرزیاد که چشمانش

نمی توانست بازکند بازحمت فراوان خیلی آرام کمی چشمش را باز کرد،
جثه ای بسیاربزرگ وزیبایی را دید با چشمان آبی ودرخشش خاصی!
 وجثه اش سرتاسرسفید وروشن بود،با لبخند به دخترک گفت تو یک فرشته ای !!
با دقت بیشتری بهش نگاه کرد

دید خود او یک فرشته است !
که دوبال داردهمانند کبوتران اما خیلی بزرگتر وخیلی دوست داشتنی تر و زیباتر

بهش گفت دستت را بده تا ترا از زمین بلند کنم
وبه مقصدبرسانم بدون اینکه حرکتی کند دستش بطرف او کشانده
شد
 آنوقت او دخترک را باخود به طرف آسمان برد چه عظمت و شکوهی وچه لذت بخش بود
 ،وباز هم درگوشش گفت تویک فرشته ای!!
به دخترک نصیحتی کردوگفت:درهمین جاده که حرکت میکنی
 باید مستقیم به مسیرت ادامه بدهی وبه جلو بروی و از این جاده منحرف نشوی
وهیچ راه دیگری را انتخاب نکن حرفای اوآرامش خاصی به دخترک داد
او دخترک رابه آرامی
به زمین گذاشت
 دخترک تکان عجیبی خورد ومتوجه شد اینها همه یک رویا بوده
ولی حرفهای فرشته را گوش کرد و تصمیم گرفت همین جاده را مستقیم طی کند
 واز هیچ چیز حتی تاریکی نترسد
و دخترک این جاده زندگی را که راه درست هستش ادامه خواهد
داد
 تا روزی روحش تن ضعیف ورنجورش را در آغوش بگیرد
این جاده زندگی ارتباط او با خدایش بود

ونباید منحرف شود بایدحرف فرشته را گوش کند
تا سعادتمند ورستگارشود وبه کمک همین فرشته

 به دیار حق وحقیقت سفرکند
واین فرشته ازطرف خداوند برای بنده اش فرستاده شده که راه درست را به او نشان دهد


 امیدوارم از داستانی که  نوشته ام لذت برده باشید


تاریخ : شنبه 24 فروردین 1392 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : صبا | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.