تبلیغات
ღஞ فرشته ی تنها ஞღ - لطیفه ها

اولی: بگو ببینم، اگه توی خیابون یه نفر یه حیوانی رو گرفته

و داره می زنه، و من برم جلو و از این کارش ممانعت کنم، به این کار چی می گن؟

دومی: حس برادری!



گدا: آقا تو رو خدا به من هزار تومن بدین برم ناهار بخورم.

یارو: پول نمیدم، ولی بیا بریم برات یه پرس غذا بگیرم.

گدا: نه نخواستم، امروز واسه هزار تومن تا حالا شیش بار ناهار خوردم!


 

  درب خانه ی شخصی شوخ و بذلگوئی را دزدیدند او هم رفت 

و درب مسجدی را کند و بر دوش گرفت و بطرف خانه اش براه افتاد

عده ای جلوی او را گرفته و گفتند: چرا درب مسجد را کنده ای ؟

شخص بابی اعتنائی به آنها گفت:درب خانه ی مرا دزدیده اند

و صاحب این درب دزد را می شناسد،دزد را به من بسپارد و در خانه ی خود را بگیرد.

 


 

مردی از دوستش پرسید امشب چه دارید ؟

جواب داد هیچ !

مرد گفت :باز تو! من که هیچ ندارم مهمان هم دارم!

 


شخصی گفت :من دیشب خوابی دیدم که نصف آن راست است

  و نصف آن دروغ بود!گفتند:چگونه چنین چیزی ممکن است؟

گفت:در خواب دیدم گنجی پیدا کرده ام

و آنرا که بسیار سنگین بود بر دوش خود گذاشته بزحمت به خانه میبردم،

لذا از سنگینی گنج خود رانجس کردم،

چون بیدار شدم دیدم لباسم و رختخوابم خیس ونجس شده

ولی از گنج خبری نیست!


واعظی برروی منبر میگفت :هر مردی که هفت زن در عمرش بگیرد،

هفت درجهنم بر وی بسته میشود مردی از پائین منبر گفت :

یا شیخ تو این حدیث از روی چه دلیل گوئی؟

واعظ گفت: به این دلیل که خودم تا حالا هفت زن گرفته ام

وعذاب هفت طبقه جهنم را چشیده ام

ومیدانم که خداوند عادل بنده اش راهر دو دنیا به عذاب جهنم گرفتار نمی کند

 


گدائی هر دو دستش را جلوی عابرین می گرفت و مطالبه پول میکرد

یکی از او پرسید:چرا دو دستی گدائی میکنی ؟یکی کافیست.

گفت:آخه سطح زندگی بالا رفته ومن هم مجبور شدم به کسب وکارم توسعه بدم.

 


 

مریض زنگ میزنه به دکتر میگه الو .... آقای دکتر ..... ببخشید من

مرتب عطسه میکنم و از بینی ام آب سرازیر میشود چیکار کنم؟؟

دکتر : به سازمان اب تلفن بزنید!

 


 

شخصی نزد طبیب رفت و از درد دل شکایت کرد

طبیب گفت:چه خورده ای ؟

گفت:جو بو داده !

طبیب گفت :به نزد دامپزشک برو چون معالجه ی چهار پایان به آنها تعلق دارد!


 


روزی شخصی ازدوست خودطلب 10000تومان کرد

دوست گفت من فقط 5000تومان  دارم .

شخص گفت  مانعی ندارد5000تومان دیگرطلب من!!

 


 

مردی وارد خانه شد از قضا نوک پایش را به لبه غربالی گذاشت که زنش در حیاط انداخته

بودغربالی بلند شده ولبه طرف مقابل با کمال قوت به ساق پای او خورد وبشدت درد آمد

مرد عصبانی  شده و از شدت ناراحتی و عصبانیت غربال راگرفته وآن را بطرف دیوار پرتاب کرد،

غربال به دیوار خورد واز آنجا کمانه کرد وبجانب او روی آورد وبه پیشانی او خورد

بطوری که خون از آن جاری شد .

مرد زخمی در این وقت روی بجانب زن خود کرده

گفت:زنیکه ی بی مصرف همینطور نشسته ای وتماشا میکنی

که آخرش این غربیله شوهرت را بکشد؟

 





تاریخ : چهارشنبه 21 تیر 1391 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : صبا | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.