تبلیغات
ღஞ فرشته ی تنها ஞღ - داستان دخترزیبا
بعضی ها عاشق حکایت و روایت هستند ، پس بگذار حکایتی برایت بگم . روزی مرد چوپانی زیر سایه درختی خوابیده بود . در همان وقت دختر جوان و خیلی زیبائی به زیر درخت آمده و چوپان را بیدار کرد . چوپان وقتی چشمانش را باز کرد ، دید که دختر جوان وزیبائی ایستاده وبه او نگاه می کند . با تعجب پرسید ؛ اینجا چه کار می کنی و با چه کسی کار داری؟ دختر جوان جواب داد با شما کار دارم. چوپان پرسید چه کار داری؟ جواب داد .من تو را دوست دارم ومیخواهم باهم وبرای هم باشیم. چوپان با تعجب پرسید؛ من که چوپان فقیری بیش نیستم .اگر عاشق گوسفندها و مال و دارایی هستی ، اینها مال من نیستند وتو اشتباه اومدی. دختر جوان جواب داد ؛ خیر من تو را می خواهم ، نه مالت را. چوپان جواب داد :پس اجازه بدهید با عموی خودم که صاحب این گوسفند ها است مشورت بکنم . بعد چوپان رفت وبا عموی خود مشورت کرد. عموی چوپان وقتی زیبائی دختر رادید یکه خورد و به چوپان گفت : آخه آدم عاقل تو که نه خانه داری ونه دارایی ومال داری ، چطور این دختر جوان رامیخواهی خوشبخت بکنی؟ تو لایق این دختر نیستی . بلکه من که دارایی و مال بسیار دارم لایق او هستم و او باید با من ازدواج بکند. چوپان گفت که او عاشق من است نه تو پس او مال من است .بعد با همدیگر درگیر شدند که دختر جوان خطاب به هر دو گفت :چرا با همدیگر درگیر شدید ؟ اصلا بروید پیش قاضی ، هر رائی را که او داد قبول کنید. سپس پیش قاضی رفتند وقاضی هم به محض دیدن دختر جوان به آنها گفت که هر دوی شما اشتباه می کنید . من درجه ومقام دارم که شما هبچ کدام ندارید پس من لایق ازدواج با او هستم نه شما . بنابر این بین این سه درگیری افتاد که باز دختر جوان گفت : اصلا من یک شرط دارم هر کدام از شما آن را توانست من او را می خواهم . گفتند آنشرط چیست؟ گفت من فرار میکنم شما من را دنبال کنید هر کدام از شما توانست من را بگیرد من با او می مانم. شرط را قبول کردند و هر سه به دنبال دختر دویدند . قاضی که خیلی چاق بود وپشت میز نشین ، خیلی زود خسته شد واز نفس افتاد . بعد از مدتی عموی چوپان هم از نفس افتاد . ولی چوپان چون مرد دشت وبیابان بود هنوز دنبالش می کرد . اما بالاخره چوپان هم از نفس افتاد وخود رابه زمین انداخت سپس رو به دختر جوان کرد وصداکرد آهای دختر دست ما که بهت نرسید حد اقل اسمت را بگو تا ببینبم که هستی؟ دختر زیبا روی جواب داد من دنیا هستم و هیچ کس با دنبال کردن من دستش به من نمیرسد.پس دنبال دنیا نباشید وبه خاطر دنیا با همدیگر درگیر نشوید. همیشه انسان یا تارک دنیا است ، یا متروک دنیا . یعنی انسان یا مال دنیا را از دست می دهد ، ویا اگر هم در دست داشته باشد با آمدن مرگ آن مال را ناخواسته از دست می دهد و ترک می کند.پس؛ دنیا پست تر از پست است و عاشق دنیا ذلیل تر از ذلیل دنیا را پلی برای آخرت قرار دهید و به وسیله آن وارد بهشت شوید .وگرنه خود دنیا ارزشی ندارد.همانند بلیط هواپیما که خود کاغذی است و ارزشی ندارد . ولی همین کاغذ وسیله ای است برای سوار شدن به هواپیما، که اگر این کاغذ نباشد او را سوار هواپیما نمی کنند. و دنیا هم خود ارزشی ندارد ولی به وسیله آن می توان به نعمت های جنت دست یافت.



تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1391 | 12:10 ق.ظ | نویسنده : صبا | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.